صفحات شاهنامه فردوسی پر است از اسطوره . اسطوره هایی که ریشه در باورها و داستانهای ایرانی دارند . فردوسی صحبت از رستمی می کند که نشان دهنده تمام خوبی هاست و سمبل انسانهای توانایی می شود که آنقدر قدرت دارند تا بتوانند مرد آرزوها شوند . اسفندیار رویین تن می شود تا هیچ تیری بر تنش اثر نکند تا مبادا پهلوان با حربه کسی غیر از رستم آسیب ببیند . و اسطوره ها همینطور ردیف می شوند ... و زمانی که دوباره ادبیات کهن سرزمینمان را ورق می زنیم کاوه را می بینیم آهنگری که یک تنه پرچم مبارزه با ضحاک را علم می کند و مردم را به دور خود جمع می کند . و داستان همینطور ادامه دارد و ایران ما همینطور اسطوره می سازد . یک روز اسطوره تختی می شود و جهان پهلوان لقب می گیرد و یک روز پروین می شود و سلطانش می خوانند . یک روز به میدان سیاست می رود و با نام خاتمی مرد اصلاحات لقب می گیرد و یک روز در ورزشگاه آزادی یکصدا او را افشین امپراطور می خوانند . آری داستان اینگونه است . ایرانی به دنبال اسطوره است کسی که یل ، پهلوان ، شاه ، رهبر ، سلطان ، امپراطور و ... بخواندش . وغافل است از این که شاید خود او می توانست اسطوره باشد .