تبليغاتX
قوقولی قوقو (ملودی)
 

امشب می خوام که دستمو رو سیم آخر بذارم

 

تموم آرزو ها مو توی یه کاغذ بیارم

 

کاشکی می شد فردا هوا یکدفعه بارونی بشه

 

هر کی می آد تو کوچمون یه گوشه زندونی بشه

 

سفیدترین لباستو فردا تنت کرده باشی

 

زیر درخت کوچمون  یه کمی دلخرده باشی

 

وقتی کنار پنجره به عشق بارون بشینم

 

گل سفید تازه ای شکفته بیرون ببینم

 

چترمو بردارم بیام  ، بگیرم اونو روسرت

 

شاید جوونه های عشق اینجوری باشه باورت

 

دلم می خواست یه جور می شد خدا به قلبا پا می داد

 

هر جا که دل می خواست بره به چشمها هم یه جا می داد

 

وقت سفر که می رسید دل اونو با خودش می برد

 

با هر کی آشنا می شد اونو به چشمها می سپرد

 

اون روز دیگه می فهمیدم قلب تو آیا با منه

 

تو از چشام می فهمیدی چطوری قلبم می زنه

 

فکر می کنم اون روز بشه صدای قلبا رو شنید

 

شما که می گید عاشقید این همه ما رو نشکنید

 

کاشکه می شد یه جور بشه فاصله ها رو بردارن

 

هر کسی رو که عاشقه کنار عشقش بذارن

 

بگن که هر کی عاشقه تو شهرشون گل بکاره

 

هر کی مسافری داره نذری یه گلدون بیاره

 

فرشته ها بیان زمین بهشت ما رو ببینن

 

واسه بهشت آسمون از تو زمین گل بچینن

 

به جای قارقار کلاغ صدای بلبلا بیاد

 

از این همه مهربونی خنده لب خدا بیاد

 

دلم می خواد فصل درو این دفعه طولانی بشه

 

واسه کشاورزای ده سال فراوونی باشه

 

وقت کمک تو مزرعه صبحها تو هم پاشی بری

 

بی سر صدا از کنار مزرعه ما بگذری

 

وقتی که من خسته می شم تو رو تو صحرا ببینم

 

با یک نگاه زیباترین محصول دشت و بچینم

 

غروب دلم می خواد خدا دوباره دشت و بکاره

 

دعا کنیم شاید خدا فردا رو زودتر بیاره

 

خدا کنه یه روز بیاد مرزی تو عالم نمونه

 

هر کسی که عاشق تره رو تخت شاهی بشینه

 

کسی پی یه لقمه نون این همه سختی نکشه

 

تو این دو روز زندگی درد غریبی نکشه

 

بچه ها شو کسی پیش بچه یتیمها نبوسه

 

کسی برای منفعت دوست خودش رو نفروشه

 

خدا کنه یه روز بیاد روزای غصه سر بیاد

 

مسافر رفته ما یه روزی بی خبر بیاد

 

یه روز بیاد تموم بشه تنهایی غریبمون

 

اونایی که تو غربتن از اون بیارن یه نشون

 

از بین روزای خدا یه جمعه مهربون بشه

 

مسافر از سفر بیاد هر چی می خواد همون بشه

 

خدا کنه که عمر ما تو آرزو سر نرسه

 

هر کسی آرزویی داشت به آرزوهاش برسه

 

                                  

                                           

+ نوشته شده توسط در 86/07/28 و ساعت |
 

یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون اشکی که برجانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هرنیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت این آشوب چیست

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست

گفت آتش بی سبب نفروختم

دعوی بی معنی ات را سوختم

زان که می گفتی نی ام با صد نمود

آنچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد

درد بی دردی علاجش آتش است

 

سوخت چون اشکی که برجانی فتاد

 

 

کاری از: شهرام ناظری

 

+ نوشته شده توسط در 86/07/26 و ساعت |
 

جوانی  در کنار خیابان نشسته است .انواع CD کنارش روی زمین ریخته . او همان بهمن سی دی ماه رمضان نیست . آنها همه قصه است  . لااقل برای این که  خانمی هم کنارش نشسته است . بهمن سی دی جلوی پاساژهای گرانقیمت کار می کرد .اینجا کنار یک پل عابر پیاده است  . پسر سیگار می کشد و سی دی در دست دارد .  کنارش هم یک دستفروش دیگه نشسته . انواع قاب موبایل می فروشد . دو تا دختر از روی پل عابر پایین می آیند .

زن پری بود پری

مرد سی دی فروش پری رفت  ... آی پری

و نگاهش را به سوی فروشنده قاب موبایل می اندازد که دارد چشمانش از حدقه در می آید . گویی  دنیایی سوال را نمی  پرسد .

مرد سی دی فروش  - پری بود پری ندیدیش  ... عیب نداره ... از اینا زیادن ... دفعه بعدی خبرت می کنم .

و من به زن سی دی فروش نگاه کردم و روی برگرداندم

او یک پری نبود ... من هم نفهمیدم پری کی رفت

 

نکته دکتر محمود احمدی نژاد رییس جمهور ایران گفت : در سفر به بولیوی زنی را دیدم که از شدت فقر کفش واکس می زد .

 

+ نوشته شده توسط در 86/07/23 و ساعت |
 

شهری که از طاعون نجات پیدا کرده ، مخالفت کلیسا با تئاتر ، جلوگیری حکومت از بازی زنان در تئاتر و دو گروه هنری رقیب فضای فیلم زیبایی را می سازند که توانسته است هفت جایزه اسکار را کسب کند . واقعیت این است که ما در فیلم شکسپیر عاشق با یک فیلم صرفا جشنواره ای روبرو نیستیم بلکه ابن بار رومئو و ژولیت سوژه فیلمی شده اند که حتی احساسات بیننده عادی را نیز برمی انگیزد . نکته مهم تر این که این فیلم در داستانش  گاهی هم به سراغ طنز می رود تا تمام  عناصر را ترکیب کرده باشد .

شکسپیر نویسنده ای است که برای تئاتر جدیدش به دنبال یک الهام بخش می گردد و بانو وایلا دختری از طبقه اشراف است که تمام نوشته ها ی شکسپیر را خوانده است و به شدت به تئاتر و بازیگری علاقمند است.  لرد وسکس هم اشراف زاده ای است که در مورد ازدواج با بانو وایلا همه چیز را با خانواده دختربر خلاف میل او تمام کرده است  . شکسپیر برای نمایش جدیدش رومئو و ژولیت به دنبال بازیگر است و در این میان وایلا با پوشش مردانه هوس بازیگر شدن را در سر می پروراند و روزی که بر روی برای اجرا می آید شکسپیر وادار می شود تا نقش رومئو را به او بسپارد . شکسپیر خیلی زود به ماهیت واقعی وایلا پی می برد و وایلا تبدیل به همان الهام بخشی می گردد که شکسپیر بعدا تمام داستان رومیو و ژولیت را بر اساس  اتفاقات بین خود و وایلا روی کاغذ می آورد .

اگرچه وایلا می فهمد،شکسپیر قبلا ازدواج کرده است اما این عشق آنفدر سوزنده شده که چنین موانعی را به راحتی از سر راه بر می دارد . لرد وسکس که این روزها از بی توجهی  همسر آینده اش نگران شده با استخدام جاسوس از تمام ماجرا خبردار می شود و ماموران حکومت را در جریان این تئاتر و حضور یک بازیگر زن در آن قرار می دهد تا سالن توقیف  شود . اینجا گروه رقیب به کمک آنها می آید و سالن نمایش خود را در اختیار آنها قرار می دهد .

روز نمایش تئاتر همان روزی است که بانو وایلا و لرد وسکس در کلیسا مراسم ازدواج را برگزار می کنند و بطور کاملا اتفاقی یکی از پوسترهای این  نمایش به دست وایلا می افتد تا از کلیسا برای دیدن نمایش فرار کنند .

 شکسپیر قرار است نقش رومئو را برعهده بگیرد اما نکته اینجاست که بازیگر نقش ژولیت صدایش را از دست داده است و در این میان وایلا که قبلا تمام  نمایش را حفظ کرده است  قبول می کند که نقش ژولیت را برعهده بگیرد . نمایش آنقدر تاثیرگذار انجام می پذیرد که تمام حاضران را برای مدتی مبهوت می کند . ماموران دولتی که باز از ماجرا خبردار شده اند برای دستگیری ژولیت اقدام می کنند . ملکه که خود از علاقمندان به تئاتر است و قبلا بارها بانو وایلا را در حین تماشای تئاتر دیده است  با وجودی که وایلا را می شناسد  با صراحت اعلام می کند که این بازیگر یک مرد است  اما با صحبت های خود به وایلا می فهماند که باید با لرد وسکس ازدواج کند . ازدواج وایلا و لرد وسکس و مهاجرت از آن شهر پایان ماجراست تا شکسپیر سوژه زنی را که در میان دریا تنها نجات یافته کشتی طوفان زده است را در سر بپروراند .

داستان رومیئو و ژولیت به پایان می رسد و دوباره این دلدادگان اساطیری به هم نمی رسند .

                                             

+ نوشته شده توسط در 86/07/15 و ساعت |
 

به نام تو که قلبم را به تپش می اندازی

ای تنها حقیقت زندگی ام

تو را افسانه نمی دانم

چون در وجود من زندگی می کند

مدتی است که فهمیده ام

عاشقی چاهی می خواهد

به وسعت تمام دردهای ناگفته عالم

و مردی می خواهد

به بزرگی تمام دلهای شکسته شده

اشک ریختن

چشمی می خواهد

که جز در خلوت آسمان بی ستاره نبارد

و راز گفتن

محرمی سنگدل می خواهد

تا صدای شکستنش رودخانه ها را به طغیان وادار نکند

گوشه ای می خواهد

که ذهنی نباشد

تا روح زخمی را چرکین نماید

و گوشی می خواهد ...

که مانند چاهی حرف بشنود

و تنها طنین صدایت را برگرداند

تا با خود راز بگویی

و با خود محرم شوی

 

تو را افسانه نمی دانم

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در 86/07/09 و ساعت |