تبليغاتX
قوقولی قوقو (ملودی)

این خانم را می شناسید او همان خانم اوماتورمن  است که چند سالی است دنبال بیل می گرده . آخه اگه شما هم بودید شاید همین کارو می کردید . چون بیل تموم آشناهای اونو توی مراسم عروسیش کشته و مراسم عروسیه اش تبدیل به حمام خون شده . این خانم هم از همون موقع تصمیم گرفت تا روزی که بیل زنده است دنبالش بگرده تا اونو بکشه. برای همین هم تمام فنون رزمی رو یادگرفته و در تمام مجالس با شمشیر دیده می شه .بقیه این داستان رو هم در فیلم بیل را بکش۲حتما پیگیری کردید اما این عکس رو به تموم دوستانی که علاقه داشتند تو این وبلاگ عکس بازیگران هالیود رو ببینند و با فیلم ها آشنا بشن تقدیم می کنم.

+ نوشته شده توسط در 86/02/29 و ساعت |

اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش

اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش

اگه تو رو دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش

منوببخش اگه شبا ستاره ها ر ومی شمرم

اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم

منوببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم

منوببخش اگه برات می میرم وزنده می شم

اگه با دیونگیهام پیش تو شرمنده می شم

منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما

منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون

 بدم

نشونیت و نه به شب و نه دست آسمون بدم

منوببخش اگه می خوام تو رو فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

شعر : مریم حیدرزاده

تقدیم به تمام دوستانی که از این وبلاگ بازدید می کنند .

+ نوشته شده توسط در 86/02/28 و ساعت |

فیروز کریمی در برنامه عبور شیشه ای

 

این جناب فیروزخان کریمی هم عالمی دارد . او هم یک مربی بزرگ است هم یک مجری خوب و بالاخره اینکه با انواع تاکتیک های سرگرم کردن مردم آشناست . فیروزخان چهارشنبه در برنامه عبور شیشه ای شبکه تهران حاضر شد و به سوالات مجری برنامه پاسخ داد . از آنجا که مصاحبه های او همواره نکات خواندنی فراوان دارد خلاصه این مصاحبه برای علاقمندان آورده می شود :

 

من وقتی که مربیگری را شروع کردم باشگاه ام را در جلوی موتور سیکلت وسپا حمل ونقل می کردم . تفاوت من با پروین هم در این است که آقای پروین باشگاهش را در عقب ماشین تشکیل می داد اما ماشین پروین بنز بود و تنها شباهت ما رنگ قرمز وسایل نقلیه مان بود .

 

من برای اینکه به تمرین تیم تسلط داشته باشم از پشت دروازه تمرین تیم را زیر نظر می گیرم و برای ارتباط بیشتر با بازیکنان با بلندگو صحبت می کنم که در فیلمی دیدم فرگوسن هم این کار را انجام می دهد . در بازی با برق شیراز هم که محروم بودم بلندگوی یک فروشنده پسته را 10 هزار تومان کرایه کردم و با خودم به ورزشگاه بردم و از آنجا به بازیکنانم دستور می دادم که بعد از 5 دقیقه جلویم را گرفتند. اما بعدا فهمیدم که کارم درست بود . چون وقتی برای بازی با سپاهان رفتیم صدای اکو را در ورزشگاه شنیدم که مسولین گفتند مربوط به هیات عزاداران بیرون ورزشگاه است ، اما بعد از این که بازی تمام شد دیدم اطراف ورزشگاه بیابان است .ما به این علت باختیم که من محو اکو شدم و دروازه بان ما محو من شده بود .

 

در بازی به استقلال به علیزاده گفتم علی جان اگه تا صبح هم اوت بندازی دو زار گیرت نمی آد . به نظرم کارم صد در صد درست بود . البته در اروپا پیست ندارند و مربی نزدیک زمین نشسته و هر چه بخواهد همانجا می گوید امامن یکی دو دفعه فهمیدم که فرگوسن دو را به انگلیسی با لفظtwo می گفت که حدس می زنم منظور مرا داشت .

 

کل دریافتی های من از سال 67 تا 80 سی میلیون بود و از سال 1995 تا کنون 4 تیم را به لیگ برتر آوردم .بعضی تیم ها طلبم را کامل ندادن مثلا کار ما با راه آهن در کمیته انضباطی و شورای استیناف به تیراندازی کشید .

 

دکتر به من گفت بینی ام مشکل دارد و دیگر با عمل نمی شود کاری کرد و باید از لیفتراک استفاده کرد . دماغ اگر شبیه دماغ عنایتی شود در فوتبال کاربرد ندارد چون بسیلری از آفسایدهای داوران از او به خاطر دماغش بود و کمک داوران از پهلو آن را به صورت یک کتاب می دیدند . البته واقعیت مطلب در مورد افشین کمایی بازیکن تیم ما بیشتر است .که قرار شد در بازی آخر با اره برقی دماغ او را کوتاه کنیم .

 

من اخلاقم در مربیگری خوب است اگر فدراسون اجازه بدهد همه بازیکنانم به تیم من برمی گردند . البته من در بازی ها نمی توانم به بازیکنم بگویم مثلا آقای دفاع راست از منتها الیه سمت راست تشریف ببرید وسانتر عنایت فرمایید تا سانتر فوروارد عزیز تیم یک ضربه بنوازند .

 

من یک بار در یک کاغذ نوشتم خدا کنه این کلکمون بگیره و دادم دست کاپیتان تیمم و به او گفتم این طلسم را به تن کاپیتان تیم مقابل بمال و او این کار را کرد و به کاپیتان حریف گفت و آن بازیکن هم در آن بازی هم اخطار گرفت هم مقصر اصلی گل بود من روی جنبه های روحی و روانی بازیکنان کار می کنم .البته این کارها در اروپا هم هست مثلا گلن هادل جادوگر دارد و می گویند از رختکن تیم او همیشه دودهای رنگی بیرون می آید .در مورد آن کت بازی با پرسپولیس هم بعد از این که اولین بار آن را پوشیدم 2-0 باختیم دومین بار3-0 سومین بار در همان بازی بود که 4-0 شد لذا من آن کت را 4 بار آتش زدم تا هر جور تلسمی داشت از بین برود و الحمدا... بعد از آن خوب بود .

 

من هیچوقت در مصاحبه ها شکست ها را به گردن بازیکنان نیانداختم و اگر کسی چیزی پیدا کرد یک سفر مکه جایزه دارد . من حرف هایم را در شوخی هایم می گویم و هر چه می گویم واقعیت است .

 

 

+ نوشته شده توسط در 86/02/27 و ساعت |

یک داستان ساده

در شهری یک فروشنده با نام یادو با موتورسیکلتش به خانه مردم می رفت و شیر می فروخت . او در هر سمت موتور سه عدد شیر می گذاشت . مسیری که وی هر روز می گذراند پر از قورباغه بود و یک مدرسه پسرانه نیز در این مسیر وجود داشت . از آنجا که پسران بسیار شیطان بودند یکی از آنها به نام گورو در راه مدرسه یک قورباغه دید وآن را قاپید و با سرعت برق در یکی از قوطی های شیر را باز کرد و قورباغه را در آن انداخت و در قوطی را بست

حال صحنه عوض می شود و قورباغه خود را در یک مکان تنگ می بیند فکر می کنید چه کاری باید انجام دهد ؟ او خیلی زود موقعیت جدیدش را ارزیابی کرده و این گونه فکر می کند :

·       ای پسر شیطان خدا به تو عقل داده هیچگاه با چنین رفتار احمقانه ای برای دیگران دردسر درست نکن .

·       الان چه می توانم بکنم چطور می توانم جلوی ضرر را بگیرم یا آن را به حداقل برسانم .

خیلی زود به این نتیجه رسید که بزرگترین قدرتش شنا در مایعات است و این کار را با تمام نیرو انجام داد.او این قدر این کار را ادامه داد که بزودی فهمید دیگر نیاز به شنا کردن نیست و حالا روی یک تکه سرشیر نشسته است. حالا وی در انتظار فرصتی نشست که آقای یادو در ظرف شیر را باز کند تا او بیرون بیاید بله قورباغه ما دوباره آزاد شد .

در داستان ما قورباغه دیگری وجود دارد که احساس کمبود می کند و پسر شیطان دیگری به نام راگاو او را در قوطی دیگری انداخته و درش را می بندد . حالا فکر می کنید این قورباغه در جای تنگ به چه فکر می کند .

·       ای پسر شیطان انشاا... خود خانواده و بستگانت به جهنم بروید .

·       پس از این افکار شروع به سرزنش خدا کرد که چرا او را اینقدر ریز آفریده که نمی تواند در را باز کند یا حتی سوراخی در قوطی ایجاد کند .

او با این افکار منفی در شیر غرق شد .

پس از مدتی یادو در قوطی را باز کرد و قورباغه مرده را بیرون انداخت

اما گوینده این قصه در اینجا نتیجه گیری جالبی می کند :

خداوند به کسانی کمک می کند که در هنگام مشکلات با افکار مثبت به خودشان کمک می کنند و تنها از خدا کمک نمی خواهند .

و اما نتایجی که من از این قصه گرفتم :

1-    آیه شریفه قرآن کریم که می فرماید : لیس لالانسان الا ما سعی یعنی انسان بیشتر از آنچه که تلاش می کند برداشت نمی کند. یا بعبارت دیگر برداشت ما به اندازه زحمتی است که کشیده ایم .

2-     شعر زیبای ادبیات فارسی

 

ای برادر تو همه اندیشه ای

مابقی خود استخوان و ریشه ای

گر بود اندیشه ات گل گلشنی

گر بود خاری تو هیمه گلخنی

 

امیدوارم این قصه همانقدر که برای من زیبا و آموزنده بود برای شما هم آموزنده باشد و نتایج خوبی از آن بدست بیاورید .

 

نکته این که تکنیکی که قورباغه اول در حل مساله از آن استفاده کرد به swot معروف است . از آنجا که هدف این وب ورود به مباحثی از این قبیل نیست جزییات آن بیان نشد اما در صورتی که دوستان تمایل به آشنایی با آن داشته باشند با مطرح نمودن آن در نظرات من را از این موضوع مطلع سازند تا توضیح مختصری در مورد آن ارایه شود .

+ نوشته شده توسط در 86/02/26 و ساعت |

زندگی صحنه يکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند واز صحنه رود

صحنه پيوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارندبه ياد ...

جولیا رابرتز

پروردگارا ...

به من آرامش ده

تا بپذيرم آنچه را که نمی توانم تغيير

دهم

دليری ده

تا تغيير دهم آنچه را که می توانم تغيير

 دهم

بينش ده

تا تفاوت اين دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق

ميل من رفتار کنند .

 

جبران خليل جبران

 

 

+ نوشته شده توسط در 86/02/25 و ساعت |

نام ترانه1 : اوستای من

خواننده : عبدالحسین مختاباد

شعر : مهرداد اوستا

 

نگارین بت سرو بالای من / کند جلوه در خواب و رویای من

گشاید چو مهتاب آغوش مهر / دود همچو می در سراپای من

به دور از لبانش حرامم اگر / گل خنده روید به لبهای من

الا ای که در پای مهرت بسود / زمانه سر آسمان سای من

بیاید که روزی ندامت بری / ز بی مهری ای دوست برجای من

بجویی و دیگر نیابی مرا / بگویی دریغا اوستای من

 

نام ترانه 2 : سلسله گیسو

خواننده :عبدالحسین مختاباد

همه شب با یاد مه رویی  به دل و جان تاب و تبی دارم

چه خبر آن سلسله گیسو را که پریشان روزو شبی دارم

چه کنم گر ناله چنین محزون نکنم از گردشت ای گردون

که دلی چون ساغر می پر خون به هوای لعل لبی دارم

به خم زلفی که نگون کردی دل من پابند جنون کردی

چه بگویم با تو که چون کردی که چگونه روز و شبی دارم

 

دو ترانه فوق از نوار شکوه انتخاب شده است

+ نوشته شده توسط در 86/02/24 و ساعت |

مناجات

خداوندا ...

 

من در کنج کلبه فقيرانه ام

 چيزي دارم

 

که تو در عرش کبرياييت

 نداری

 

زيرا من

 

چون توي دارم و تو

 

چون خودی نداری

 

 

+ نوشته شده توسط در 86/02/23 و ساعت |

جدیدا بازار سوتی در بین گویندگان و مجریان برنامه های تلویزیونی به شدت بالا گرفته است . عمومیت این قضیه را در بین خبرهای تلویزیونی نیز می توان مشاهده کرد . آنجا که حیاتی گوینده خبر ساعت۲۱ شبکه اول در هفته گذشته ابتدا عنوان کرد کارت سوختمند ... و وقتی قضیه را پیچیده دید در صدد جبران برآمد و گفت ببخشد کارت سوخت هوشمند توزیع شد .

اما انگیزه اصلی نگارش این مطلب جای دیگر است زمانی که پیمان خان یوسفی هنگام گزارش بازی سپاهان و تیم سوریه ای گل اول سپاهان را درک نکرده است و با عصبانیت می گوید عماد رضا (بازیکن سپاهان )اگر پاس می داد موقعیت بهتری فراهم می شد و این بازیکن خودخواهی کرد . البته پیمان خان با دیدن خوشحالی نیمکت ذخیره ها نیز کوتاه نمی آید و می گوید نیمکت ذخیره ها می رفت تا خوشحال باشد اما خودخواهی این بازیکن موقعیت را از دست داد.

اما در همین هفنه اخیر در دیدار چلسی و آرسنال که برای قهرمانی چلسی سرنوشت ساز بود مزدک میرزایی وارد صحنه شد و با بیان این جمله که تماشاگران چلسی ناامیدانه امیدوارند که چلسی گل بزند و آنها را امید وار نگاه دارد ما را با عرصه جدید از سخنوری در ادبیات فارسی روبرو کرد.

البته اینجور سوتی ها از دیرباز در این رسانه ملی دیده شده است که یکی از مهم ترین آنها مربوط به اسکندر خان کوتی بود که در دیدار چندسال پیش ایران و لایوس وقتی که قصد داشت به ما اطلاعات عمومی بدهد بارها گفت لایوس همان میانمار است . بنده خدا بازیکنان لایوس حسابی کلافه شده بودند که آخر دارند برای کدام کشور بازی می کنند .

البته که این سوتی ها در تلویزیون فراگیر شده و مختص ورزش نیست . یکی دو سال پیش برنامه آسمان شب از شبکه ۴ سیما از یک کارشناس نجوم و خانمی که معلوم بود این کاره نیست به عنوان مجری دعوت کرد و فکر می کنید چه اتفاقی افتاد مهمان برنامه هر چه منتظر می ماند که مجری از او سوال بپرسد اتفاقی نمی افتد لذا خودش کلام را در دست می گیرد و توضیح می دهد و مجری با دهان باز به تماشا می پردازد و وقتی که مهمان حسابی خسته و شاکی می شود و نمی داند که از چه باید در این برنامه بگوید مجری به وسط می آید و با لحن خاص مجریهای امروزی می گوید خوب بینندگان برنامه ما تمام شد خدا را به شما می سپاریم.

و این داستان همچنان ادامه دارد اگر قبول ندارید یک هفته به برنامه های تلویزیون توجه کنید و پس از آنچه را که دیدید وشنیدید در همین جا بازگو کنید .

+ نوشته شده توسط در 86/02/22 و ساعت |

بیستمین نمایشگاه بین الملی کتاب در تهران برگزار شد ، که در این فاصله فرصتی برای بازدید از این نمایشگاه به دست آمد . آنچه در زیر می خوانید خلاصه ای است از آنچه که  گذشت :

خیلی کنجکاو بودم تا بدانم نمایشگاهی که این دفعه در مصلا برگزار می شود چطور می تواند باشد . وقتی که در ساعت 30/8 صبح به سمت نمایشگاه به راه افتادم حدس می زدم که ترافیک سنگینی را در انتظار خواهم داشت و همین طور هم شد . وقتی جلوی نمایشگاه از ماشین پیاده شدم ساعت 10 بود . البته چون نمایشگاه ساعت 10 شروع بکار می کند طوری حرکت کردم که در این ساعت در آنجا باشم . ابتدا نقشه نمایشگاه را در دست گرفتم باور کردنی نبود نمایشگاه نسبت به سالهای قبل خیلی جمع و جورتر شده بود . از دور هم که چادرهای برپاشده را دیدم احساس کردم این نمایشگاه با نمایشگاه سالهای قبل تفاوت زیادی دارد . یکی از تفاوت خیلی عمده هم در بازدید کننده ها بود که به طور محسوسی کاهش یافته بود . سریع خودم را به غرفه کتابهای خارجی رساندم . در این لحظه به یاد نمایشگاه مطبوعات افتادم . گفتم طوری برنامه ریزی کنم که بتوانم حتما به آنها هم سر بزنم . ولی هر چه به نقشه نگاه کردم اثری از نمایشگاه مطبوعات نبود . از یکی از مسوولین پرسیدم مطبوعاتیها کجا هستند؟ _ امسال مطبوعات نیامدند.

عجب نمایشگاهی . به جستجو برای کتاب در زمینه موضوع مورد نظر پرداختم اما اثری از کتاب در این زمینه نبود که نبود . اصلا کتاب علمی درست و حسابی نبود و خیلی ها مثل من سرگردان شدند .غرفه خارجی ها هم به شدت جمع و جور شده بود . مثل اینکه تحریمها در اینجا هم موثر واقع شد . به غرفه کتابهای عمومی و دانشگاهی هم سر زدم که اینقدر بی نظم بود که سردرگم شدم . عده زیادی از دخترها و پسرها که به نظر می رسید دانشجو بودند خسته و ناامید در اطراف ولو شده بودند . ساعت به 1 بعدازظهر نزدیک می شد . دوباره گفتم برای اینکه خیالم راحت شود به سمت غرفه کتابهی خارجی بروم . ولی باز هم همان آش بود و همان کاسه . در این اثنا آقای احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی در این بخش دیده شد که به سرعت خارج می شود . اما مثل اینکه کسی او را نمی شناخت .

به غرفه ژاپن رفتم دو تا خانم نشسته بودند و با بچه های 10 -12 ساله در مورد ساخت کاردستی حرف می زدند که یکی شان ژاپنی بود و به چه خوبی ایرانی صحبت می کرد. او به من گفت : من خیلی از شهرهای ایران را می شناسم . تهران مشهد ، اصفهان ، ساری و... در کنار آن غرفه آرژانتین بود که روی کتابی درآنجا نوشته شده بود Buenos airs .از مسوول غرفه پرسیدم آیا زبان آرژآنتین اسپانیی است که گفت بله . از او پرسیدم این جمله یعنی چه و او گفت این بوینس آیرس مرکز آرژانتین است . برای او توضیح دادم که Buenos در زبان اسپانیایی یعنی خوش یا بخیر مثلا Buenos dias یعنی صبح بخیر او گفت نمی دانم معنی خاصی دارد یا نه اما می دانم آرژانتین یعنی سرزمین الماس . (شاید به همین دلیل مارادونا در این کشور ظهور یافت )ازاو کاتالوگی از آرژانتین خواستم که گفت متاسفانه نداریم اما می توانیم نام شما را در انجمن دوستی ایران و آرژانتین بنویسیم .

به طرف دیگر سالن رفتم جایی که نوشته بود زبان کره ای علمی ترین زبان دنیا عجیبا غریبا... این جاها را علاقمندان به سریال جواهری در قصر با دقت بیشتری بخوانند . در این غرفه تلویزیونی بود که تصاویر سریال جواهری در قصر را پخش می کرد آن هم با زبان اصلی . پسر و دختری در این غرفه بودند و در قفسه ای تعدادی از کاست های این سریال وجود داشت . دیدم که در زیر قفسه نوشته بود فروشی نیست . از پسر پرسیدم –داداش اینا فروشی نیست .-نه – اگه فروشی نیست پس برای چی آوردی ؟ -آوردیم مردم تماشا کنند . چرا این همه ؟؟؟ غرفه مکزیک هم که مثل غرفه آرژانتین بود . نه امسال همه بی حالند . نمایشگاه امسال با نمایشگاه سالهای قبل اصلا قابل مقایسه نیست . آخرش هم که به غرفه یونسکو رفتم و یادگاری از آنجا گرفتم .

ساعت به 3 نزدیک می شد و گشت وگذار در این نمایشگاه خسته کننده شده بود .در پایان یکی دو عکش از این نمایشگاه تهیه کرده بودم که به علت مشکلات خطوط اینترنت فعلا قادر به نمایش آن نیستم اما :

همه روز روزه بودن / همه شب نماز کردن .............همه ساله حج نمودن / سفر حجاز کردن

شب جمعه ها نخفتن/ به خدای راز گفتن .................

به خدا که هیچ یک را اثر آنقدر نباشد ....

که به روی ناامیدی ... در بسته باز کردن

+ نوشته شده توسط در 86/02/22 و ساعت |
چشمهای من میل به گریه داره می خواد بباره


دل نمی دونی که چه حالی داره . چه حالی داره

غصه به جز گریه جواب نداره


هر چی توی دنیا غمه مال منه


روزی هزار بار دل من می شکنه


دل دیگه اون طاقتارو نداره

پشت سرهم داره بد می یاره

از در و دیوار واسه من می باره

زندگـــــــــــــــــــــــــی آی زندگـــــــــــــــــــــــــــــــی خسته ام خسته ام


گوشه زندون غم دست و پا بسته ام

هر چی تو دنیا غمه ماله منه

روزی هزار بار دل من می شکنه

...

با تشکر از همکاری بهار با این وبلاگ آهنگ برگزیده این هفته به احترام این همکاری از سوی ایشان انتخاب شد .

+ نوشته شده توسط در 86/02/16 و ساعت |

مثل شقایق زندگی کن کوتاه اما زیبا


مثل پرستو کوچ کن فصلی اما هدفمند


مثل پروانه بمیر دردناک اما........عاشق


رفاقت قصه ی تلخی است که از نامش گریزانم



پازل دل کسی رو بهم ریختن هنر نیست


هر وقت با تیکه شکسته ی دل یک نفر پازل جدید براش ساختی هنر کردی

ارسال شده توسط بهار

+ نوشته شده توسط در 86/02/13 و ساعت |
از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم


از عنکبوت میترسم از اینکه تموم زندگیمونو تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم


از خفاش شب می ترسیم از شبی که افکارمون خفاش می شه نمی ترسیم


از خوب سرخ نشدن سبزی قرمه سبزی می ترسیم از سرخ کردن ادما از خجالت نمی ترسیم


از دیر جوش اومدن اب برای چای می ترسیم ولی از جوش اوردن خون ادما نمی ترسیم


از تاریکی می ترسیم از خاموش کردن اخرین شمع تو تاریکی نمی ترسیم


از گم کردن سکه هامون می ترسیم از یه سکه پول کردن دیگران نمی ترسیم


از سرما خوردگی می ترسیم از سر خورده کردن دوستان نمی ترسیم


از شکستن لیوان می ترسیم از شکستن دل ادما نمی ترسیم

از اینکه ادما فراموشمون کنند می ترسیم از اینکه خدا از یادمون ببره نمی ترسیم

با تشکر فراوان از بهار بخاطر مطالب ارسالی

+ نوشته شده توسط در 86/02/13 و ساعت |
+ نوشته شده توسط در 86/02/12 و ساعت |
جواهری در قصر

عکسهای بیشتری از این سریال را در روزهای آینده خواهید دید

+ نوشته شده توسط در 86/02/12 و ساعت |

قصه

 

قصه ما به سر رسید ختم کلام مادرم / دوباره گفت قصه ای شبانه او به بسترم

برای خواب خوب من صدای او بهانه بود / بخواب کودکم بخواب بزرگ گشته ای چه زود

تمام روز تا به شب در انتظار بوده ام / برای قصه های او چه بی قرار بوده ام

اگر به سوی کوچه ها شبی روانه می شدم / زترس دیو قصه ها به سوی خانه می شدم

میان قصه ها شبی اسیر اژدها شدم / به لطف های قصه گو زبند او رها شدم

کلاغ باغ کودکی چه بی خبر نشسته بود / به روی مکر روبهک دو چشم خویش بسته بود

دوباره قلب پیرزن هوای کودکش نمود / چگونه زنده مانده بود اگر که آن کدو نبود

گاو و سگ و خروس را برده به خانه پیرزن / به وقت بارش هوا به خانه اش سری بزن

چشم اگر که بسته ای جای خروس ما نباش / مثل حسن به جای ترس تنبل روستا نباش

چه زود عمر قصه ها برای ما تمام شد / چه زود خواب کودکی به چشم ما حرام شد

بیا تو مادرم بیا دوباره قصه ای بگو / ببین برای من شده دوباره قصه آرزو

بگو که قصد کرده ام میان قصه گم شوم / بریز جرعه ای مگر پیاله نوش خم شوم

اگر چه زود بگذرد زمان کودکی خدا / نگیر تا جهان به پاست قصه کودکی ما

                             رضا

 

+ نوشته شده توسط در 86/02/08 و ساعت |

داستان فیلم

لیوندس پادشاه اسپارتان از سوی خشایار شاه تهدید می شود که مقداری از خاک و آب سرزمینش را برای گسترش قلمرو امپراطوری ایران به او تحویل دهد . لیوندس که شرح مقابله فلاسفه یونان با خشایارشاه را شنیده است به خود امید می دهد که او هم به کمک سربازانش از پس مقابله با خشایارشاه برمی آید . لذا 300 نفر از جنگ آوران ویژه خود را فراخوانده و باهم به سمت کوهی که معبر تنگی برای عبور سربازان دشمن دارد حرکت می کنند . در این میان ملکه اسپارتان هم ظاهر می شود که به او تاکید می کند یا سپر را برروی سر گرفته و برگردد و یا سر را بر روی سپر گذاشته و بیاید ... در اینجا در گیری اسپارتانها و سربازان ایرانی شروع می شود و در این جنگ خشایار شاه از هر روشی که برای جنگیدن استفاده می کند نمی تواند حتی یکی از 300 نفر را زخمی کند و در عوض تلفات سنگینی می دهد ! اینجاست که خشایارشاه دست به حیله می برد و با تطمیع مردگوژپشتی که قبلا بوسیله لیوندس از جنگیدن رانده شده است به راه مخفی دژ دست می یابد و از پشت به سپاه لیوندس حمله می کند و قتل عام صورت می پذیرد . در این میان ملکه اسپارتان که برای متقاعد کردن اعضای شورا برای حضور در میدان نبرد از آبروی خود گذشته است خیانت یکی از اعضای شورای اسپارتان را که مخالف اصلی لشکرکشی برای جنگ است برملا می کند . درپایان فیلم لشکری را می بینم که از سر تاسر یونان برای مقابله با خشایار شاه گرد آمده است .

نقد فیلم

اگر چه این فیلم را شاید بتوان در ردیف فیلم های افسانه ای از قبیل ازباب حلقه ها قرار داد و شاید فروش بالای آن بیشتر به خاطر همین اصل باشد اما هیچ گاه این فیلم را یک فیلم مستند و تاریخی نباید نامید به چند دلیل :

1-     تصویری که از خشایار شاه در این فیلم نمایش داده شده است در حد یک پادشاه که امپراطور ایران باستان آن زمان و یا به قول فیلم ارتش جاویدان ایران را داشته باشد نیست . بدیهی است که یک پادشاه در این حد باید چنان جذبه ای در چهره داشته باشد که بتواند مردم را به اطاعت از خود وادارد .

2-     افرادی که به عنوان سربازان ایرانی در فیلم معرفی می شوند به هیچ وجه پوشش سربازان ایران باستان را نداشته  و بیشتر پوشش اعراب را دارند . مگر امکان دارد که سربازانی که نصف دنیا را فتح کرده اند از پس 300 نفر برنیایند و در مبارزه با آنها ابتدایی عمل کنند .

3-     وجود موجودات افسانه ای دلیل دیگری است براین که فیلم سندیت تاریخی ندارد .

4-     خشایارشاه در لحظاتی از فیلم به لیوندس پیشنهاد صلح می دهد و لیوندس نمی پذیرد که این با کل جریان فیلم در تضاد است

5-     در لحظاتی از فیلم سربازان ایرانی را بربر و مغول می داند و جنگجویانی که برای ایران می جنگند به هر چیزی شباهت دارند جز ایرانی بودن .

کارگردان این فیلم برای این که به موضوع فیلم لطمه وارد نشود جایی اشتباهات عجیبی دارد مثلا آنجا که عده زیادی از یاران لیوندس قبل از محاصره او را ترک کرده اند و او هنوز گروهش را 300 نفره می داند .

پایان سخن این که این فیلم اگر چه ممکن است از لحاظ جلوه های ویژه و انیمیشن کار خوبی باشد و اگر چه ممکن است یک تراژدی خوب را به بیننده ناشناس معرفی کند اما تصویری که از ایران باستان در ذهن مخاطب می اندازد تصویر سیاهی است که به سختی قابل پاک شدن است .

+ نوشته شده توسط در 86/02/01 و ساعت |

ترانه برگزیده

میم مثل مادر اگر چه فیلمی بود که با بازی به یاد ماندنی گلشیفته فراهانی در تاریخ سینمای ایران ماندگار شد ، اما مقداری از موفقیتش را نیز مرهون ترانه قدیمی و زیبایی است که در این فیلم در خاطر زنده شد . متن این ترانه را در زیر مرور می کنیم .

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم

می خواهم عشقت در دل بمیرد می خوانم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد

بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

هر عشقی می میرد خاموشی می گیرد عشق تو نمی میرد

باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد .

بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سر گذشتم

+ نوشته شده توسط در 86/02/01 و ساعت |