من نمی توانم برای شما رهبر تعیین کنم اما بعد از من هر کس که خدمتگزار ۱۱ نفر دیگر باشد او رییس است .
|
حضرت عیسی (ع) در پاسخ به به سوال یارانش که پرسیدند پس از شما کدام یک از ما ۱۲ نفر رهبری را در دست گیرد فرمودند :
من نمی توانم برای شما رهبر تعیین کنم اما بعد از من هر کس که خدمتگزار ۱۱ نفر دیگر باشد او رییس است . + نوشته شده توسط در 86/01/19 و ساعت
|
نام آهنگ : تو (tu ) زبان : اسپانیایی خواننده : شاکیرا ترجمه فارسی وانگلیسی آهنگ من بدنم را به تو می دهم I`ll give you my waist و گونه هایم را برای وقتی که می خواهی ببوسیَ And my lips for when you want to kiss من دیوانگی ام را به تو می دهم I'll give you m craziness ومقدار کمی سلولهای مغزی را که برایم باقی مانده است And the few brain cells I have left کفشهای رنگ پریده ام ، یادداشت هایی را که می نویسم, The diary in which Iwrite shoes My faded حتی نگاهم را به تو می دهم I'll give you my sight اما دوباره مرا ترک نکن But don’t leave me again چون تو خورشید من هستی ، اعتقادی هستی که با آن زندگی می کنم Because you are my sun , Thefaith Ilive by بلندی صدای من هستی The strength of my voice احساسی هستی که با آن راه می رومThe feel I walk with عشق من تو تمایل من برای خندیدنی My love you are my desire to laugh تو خداحافظی هستی که من هیچ وقت نمی توانم بگویمThe goodby that I won't be able to say چون من هیچ وقت نمی توانم بدون تو زندگی کنمyou Beacause Iwill never be able to live without اگر روزی دوباره تصمیم بگیری که بروی If one day you decide to go away again من تمام درها را می بندم تا نتوانی خارج شویI close every door so that you could never leave من سکوتم را به تو می دهم بینی ام را به تو می دهم I'll give you my silences I'll give you my nose حتی استخوان هایم را به تو می دهم I'll even give you my bones اما اینجا بمان چون تو خورشید من هستی But stay here, Because you are my sun ... ... + نوشته شده توسط در 86/01/19 و ساعت
|
این پدیده تنیس ماریا شاراپوا در 19 اوریل 1987 در نیاگان شهری در ناحیه سیبری به دنیا آمد . در چهار سالگی اتفاقی زندگی اورا تحت تاثیر قرار داد .او با پدر تنیس قهرمانی جهان یاوگنی کافلنیکف ملاقات کرد و آن مرد راکتی به او داد که او از همان لحظه ضربات سنگینش را در عالم تنیس آغاز نمود و به زودی این بازی به عشق او تبذیل شد . دو سال بعد وی در کلینیک تنیس قهرمان دیگری را دید که زندگی اش را تحت تاثیر قرار داد . مارتینا ناورا تیلوا که در آن ساختمان تحت تاثیر تنیس بازی این کودک 6 ساله قرار گرفته بود به سراغ پدر ماریا رفت (یوری ) و به وی پیشنهاد کرد تا فرزندش را به آکادمی تنیس بولتیری در فلوریدا ببرد . موفقیت های ماریا در تنیس از سال2001 زمانی که به مسابقات دوره ای جونیور پیوست آغاز شد . در آن سال او در 25 مسابقه به پیروزی رسید و تنها سه شکست در کارنامه داشت . به این صورت او به سه مسابقه ساکرامنتو ، هیلتون هید و پیلسون در جمهوری چک راه یافت . به این ترتیب ماریا توانست در لیگهای بزرگ بازی کند . وی سپس به تور WTA پیوست و در انجا همه را تحت تاثیر استعداد خود قرار داد . او در آن فصل 34 پیروزی و11 شکست به دست آورد . وی در دو جام کوبیک سیتی و مسابقات اوپن ژاپن نیز به پیروزی رسید.پس از آن در مسابقه دو نفره به همراه مارینه تانا سوگام در لوکزامبورگ و مسابقات اوپن ژاپن به قهرمانی دست یافت .در این هنگام او به رتبه 32 جهانی رسید . در سال 2004 در مسابقات ویمبلدن هنگامی که سرنا ویلیامز را شکست داد نگاه دنیا را به سمت خود جلب کرد . وی اولین زن روسی بود که مسابقات یک نفره ویمبلدون را فتح کرد و سومین زن جوان مسابقات در تاریخ آن بود . + نوشته شده توسط در 86/01/19 و ساعت
|
یه شب که ماه تو آسمون گم شده بود دلش می خواست جایی رو پیدا بکنه بشینه و با کسی نجوا بکنه دلش می خواست از غصه فریاد بزنه از تنهاییش بهش بگه داد بزنه از اون بالا هی به زمین نگاه می کرد م توی دلش ماهش و هی صدا می کرد میون باغ درختی دل شکسته دید یه کوه غم روی دوشش نشسته دید دید که درخت داره به باد گوش می کنه دید داره دردش و فراموش می کنه شنید که باد هی از پرستوها می گه بهش خبر از عشق آشنا می ده وقتی صدای باد تو گوشش می پیچید اشک چشاش روی علفها می چکید یه قطره اشک پرید توآب رودخونه سنگی رو دید که داره آواز می خونه می خوای بری نمی دونی کجا نرو چرا خیال رفتن اومدت تو سرت مگه یکی عاشق نبود دور و برت یعنی کسی واسه تو آشنا نبود این همه دشت برای تو یه جا نبود آهی کشید قطره که آب شد دل سنگ حرف دلش رو گفت با اون ، با دل تنگ تموم قطره ها یه روز مسافرن تا که میان کاری کنن باید برن شاید کسی اون دور دورا منتظره تشنه شه و هیچ جور خوابش نمی بره دارم می رم اما دلم هست با شما برو عزیز می سپارمت من به خدا یه رهگذر کنار رود نشسته بود چشماش و اون به آسمونها دوخته بود می گفت شاید ستاره ام حرفی داره شاید می خواد برام پیامی بیاره تو این شبی که نوبت عاشقیه پریدن رنگ ستاره از چیه چشمک اون برق چشای عشقمه هر چی بهش نگاه کنم بازم کمه خدای من عشقم و از دلش نگیر نورش بده تا که بشه ماه منیر ستاره اون شب دیگه حسی تازه داشت تو آسمونها گلای رنگی می کاشت اون شب اگر چه ماه تو آسمون نبود تموم دشت از نور عشق پر شده بود + نوشته شده توسط در 86/01/19 و ساعت
|
این جا کسی هشیار نیست پنجشنبه10/12/1385 روزنامه همشهری کتاب همراه خود را به مناسبت یکصدمین زاد روز پروین اعتصامی به این شاعر بزرگ اختصاص داد که به احترام این بانوی شاعر خلاصه ای از مطالب در ادامه آورده شده است . رخشنده اعتصامی متخلص به پروین در روز 25 اسفند سال 1285 هجری شمسی در تبریز از مادری آذری به نام خانم اختر فتوحی تبریزی و پدری اصلا آشتیانی و مقیم تبریز به نام یوسف اعتصام الملک به دنیا آمد . تنها دختر خانواده بود و 4 برادر داشت . در حدود 5 سالگی در سال 1291 ه.ش همراه خانواده به تهران آمد و در مدرسه دخترانه آمریکایی ها در سال 1303هجری شمسی تحصیلات خود را به پایان برد . ده سال بعد ، یعنی در 28 سالگی هنگامی که پسر عموی پدر پروین (فضل ا..) که رییس شهربانی کرمانشاه بود از وی خواستگاری کرد پدر پروین با گمان این که به اقتضای شغلش مظهر نظم خواهد بود ، و پروین در تیرماه 1313 با او ازدواج کرد اما شوهرش وی را برای مجالس شرب خمر و تریاک کشی می خواست و پروین چند ماهی بیشتر دوام نیاورد و به خانه پدر برگشت . به قول پروین : ظلم است در یکی قفس افکندن / مردارخوار و مرغ شکرخارا ویا در شعر دیگری بیان می کند : ای گل تو زجمعیت گلزار چه دیدی /جز سرزنش و بدسری خار چه دیدی ای لعل دل افروز تو با این همه پرتو/جز مشتری سفله به بازار چه دیدی رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت/غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی پروین در سال 1316 پدرش را از دست داد ، تا اندوه ازدواج نافرجام جایش را به اندوه ازدست دادن پدر بدهد . پدرآن تیشه که برخاک تو زد دست اجل /تیشه ای بود که شد باعث وبرانی من در سال 1318 چند سال کتابدار کتابخانه دانشسرای عالی شد و سرانجام در نیمه شب جمعه 15 فروردین 1320 براثر بیماری حصبه در آغوش مادر جان به جان آفرین تسلیم کرد . در ادامه یکی از اشعار زیبای پروین را با هم مرور می کنیم : محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت / مست گفت : ای دوست این پیراهن است افسار نیست گفت : مستی زان سبب افتان وخیزان می روی / گفت : جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست گفت : می باید تورا تا خانه قاضی برم / گفت : رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست گفت : نزدیک است والی را سرای آنجا شویم / گفت : والی از کجا در خانه خمار نیست گفت : تا داروغه را گوییم ، در مسجد بخواب / گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت : دیناری بده پنهان و خود را وا رهان / گفت : کار شرع کار درهم و دینار نیست گفت : از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم / گفت : پوسیده است ، جز نقشی زپود و تار نیست گفت : آگه نیستی از سر درافتادت کلاه / گفت : در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست گفت : می بسیار خوردی ، زان چنین بیخود شدی / گفت : ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست گفت : باید حد زند هشیار مردم مست را / گفت : هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست + نوشته شده توسط در 86/01/17 و ساعت
|
|
|